۱۳۹۸ پنج شنبه ۳۰ خرداد  | 2019 June 20
کد مطلب: 230   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷ يکشنبه ۲۶ اسفند ساعت 17:20 نسخه چاپی
عبدالعلی دوستانی

یاد (ایل) در آن بهار و سال نو

بیاد عشق " چوپانی که با " پورستن " گله به پای کوه پر " عُلگ " و علفزاری ، ز " هفت بند" ش طنین ناله ای با زنگ نای گوسفندان همنوا می شد ، دل از غم می غنود آن دم در آن آرامش سر در چرای گوسفندانش ، همان چوپان هوشیاری که یک یک گله را با رنگ و نام در یک نگاه " بیند " و یا از هم سوا می کرد.

در این نوروز و کوهساران سبز و چشمه های جاری زاکرس ، در این جاوارگه های سرد و بی دود و " دُرُنگ " ایل ، و مال راه های بی کوچ و هیاهو، راه بی سم کوب و  بی گرد " سِمات " چارپایان ، ساکت و بی بانگ چوپانی که  بی طاقت سگ خود را بنام " گله پا " هاهای ... ز جایی دور و نامعلوم صدا می کرد . در این کوهپایه هایی که بجز از سنگ قبر و شیر سنگی هیچ نشانی نیست ، بیا یادی کنیم از آن نیاکانی که وارگه تا به وارگه با طلوع " زِله " و هی هی و گاله ، بار و وار کوچ ایلی را به پای خسته در گیوه و " کالَک " ، نسل به نسل کول و کنار کردند . بیا عیدانه افشانیم گل باوینه و لاله به روی خاک مردان و زنان خوب ایلی که ، بنام بختیاری بود .

بیاد عشق " چوپانی که با " پورستن " گله به پای کوه  پر " عُلگ " و علفزاری ، ز " هفت بند" ش طنین ناله ای با زنگ نای گوسفندان همنوا می شد ، دل از غم می غنود آن دم در آن آرامش سر در چرای گوسفندانش ، همان چوپان هوشیاری که یک یک گله را با رنگ  و نام در یک نگاه " بیند " و یا از هم سوا می کرد.

یاد آن" تیله زن "  " تهده " به کولی که به یکدست پشم و پره ، در بغل یک " بره دانه "،  پا به پای ایل خود منزل به منزل هی سفر می کرد و در " بار وندن "  "مال" ،  مشک دوغ را بر " ملار" آویز می کرد همصدا با چُغ چُغ آن مشک دوغ  می خواند : " چُغول دوغ ... " وز دل آن مشک دوغ  " تیله " کره با " پَنگه " هایش صید می کرد .

بیاد آبگداری و نهیب هی هی " بزگَل " ، و بی باکی مردان و زنانی که به آب رود بازفت می زدند چالاک و شادانه ، و ذوق کودک " تَلمیت " سواری که گهی با " سَرسُم " قاطر ز تلمیتش جدا می شد.

به یاد برزگرهایی که با آواز خود دل را قوی کردند و داس " آوار" دادند در" بُر" گندم و بافه بافه می چیدند و پشته پشته میبردند به خرمنگاه آبادی ، به یاد مردمانی که نهادند رسم " هیاری " ، هیارانی که یاری می نمودند هر که در " بُراشکنون " در مانده بود از بُرش و برداشت کار کشتزار خویش ، همان برزگرانی که همه  شب خوابشان در حسرت بوی "چَویل " و چشمه سار سرد ییلاق بود .

به یاد آن زنانی که صدای زنگ کرکیت و دف " تَمدارشان " در مال می پیچید و نقش پازن و بالنده بر تمدار " خِرسک "  می زدند با  پود رنگارنگ .

به یاد پازنان سنگ نورد در قله های زرده و تاراز که با شلیک تیر غیب به کامهای طمع رفتند و با شاخ و سر آنها ، نشانی از هنر! بر سردر دروازه ها بستند .

به یاد آن نسیم و وزوز جاری که با افشاندن  سرشاخ " کِلخُنگ " ها مشام کوهساران را ز بوی خود خبر می کرد . به یاد چشمه های پاک  و بوی پونه زارانش ،  به یاد عطر و بوی بوته های سبز و سرمست کرفسی که سر اندرلای برف تا " مالکنون " مندیر مال می ماند .

به یاد دختر لچک ریالی با " شُِرِ مینا " و دستمالا  که کِل می زد همآوا با صدای ساز" میشکالی " که هُف کرده  به کرنا ، با مُقُومی از سواربازی ، و با این کل و گاله  و " دُوالالی " ،" بَهیگ " را تا  به  " دُورخونه " کمک می کرد . به هر صبح و پسین و دیرمجالی مشک و مشکُو را پر از آب زلال چشمه با " بند وَریس " بر کول می کرد ، " بی نگفت " و با نجابت مال را سیراب میکرد.

به یاد چِرچِر آن " فینجه های " تَش بلازی " ، داد و قال کودکان در آن " چُمَت " بازی ، در آن شبهای تاریکی که آستاره کفاف روشنایی در میان مال  نمی کرد ، دم به دم " آلور" و" سگپاس "، اندر آن شب های بی مه و  هراس از گرگ و خرس  و غارت دزد و " تریده " ، خوف  شبهایی که مرد مال میان خواب و بیداری دمادم " شیت و شات " و گاه  سگان را با نهیب ، " هی شیر " می کرد .

بیاد زله ی صبح و خروسخوان سبق با نیزه های سرخ همراهش ، پگاه  دست به بار کوچ مال آنگاه  که با  " هی هی وری مال بار کرد! " ، خواب شیرین در دو چشم پر زخواب کودکان مال ، خراب می شد.  

بیاد میرشکالی که دَمَش دائم صدای ساز کرنا بود ، و بی هیچ ادعایی نسل بر نسل ، حافظ غم ناله ها و نغمه های شادی آن ایل می شد .

در این تَلواسه های تلخ و شیرین و همآورد بساط زندگانی در چنین ایلی ، من از خان و تفنگ و اسب و زینش جز رواج جنگ و ویرانی دگر نقشی نمی بینم .

من از آنان که روح زایش آن زندگانی را به کوچ ایل نمی بینند ، و تاریخ را ستایشگونه جولانگاه آن جنگ و ستیز خوانند ، من از کم لطفی این جنگ نویسان سخت دلگیر و هراس از آن " ره افسانه " ای دارم .

-------------------------------------------------------------

 و اما در این نوروز بی مال و ایل ، سوگنامه ای ننوشته ام برای اشک و اندوه  وارثان ایل، که یادی نموده ام از خلوص جان و سختی عزم نیاکانی ، که امروز برای زندگی پسا ایل، سرمشقی گرانقدر است . و انگشت نشانه گرفته ام به سرچشمه های انسانی و اصیلی که فرهنگ و تاریخ بختیاری را به گوشت جان و نم دل آفریدند ؛ اما در جعلی تاریخی ، از نام و نشانشان نشانی نیست . گفتاری ساز کرده ام تا واژگان و گویش اصیل مان دوباره با پاره ی دیگر خود ( زبان فارسی ) وصل و هم آغوش با میراث خود شود . بادا که از این عزم و رزم ایل و گزیده هایی از زبان و فرهنگ آن ، توشه رهی برگیریم برای راه در پیشمان که سخت تر از راههای پر " آستون " ایل است. 

این راه را باید با چراغ دانش وعبرت رفت چرا که زمان ، زمانه ی علم و دانش است . با علم تاریخ شناسی و فرهنگ شناسی امروز، باید تاریخ و فرهنگ گذشته و حال خود را با تمام خوب و بد آن بشناسیم و نقد کنیم و نه اینکه دائما مدح کنیم . تنها به آگاهی از چگونگی تاریخ و فرهنگ و زبان نیاز نداریم ؛ بلکه به خود آگاهی و چرایی و چیستی  این میراث و کاربرد هوشمندانه ی آن با زیست بوم امروزی خود بسی بیشتر نیاز داریم . این یعنی خود آگاهی تاریخی فرهنگی و چراغ راه امروز نسل کنونی بختیاری.

اما شرط عقل این است که ابتدا نور این دانش خوداگاهی را در تاریکی های پرابهام و دستکاری شده ی تاریخ و فرهنگ گذشته خود بیفکنیم و آنرا آنگونه که بود بشناسیم و سپس با این خودآگاهی ، به حال و آینده ی خویش نظر کنیم . تا اگر در گذشته به باختمان داده اند ، حال و آینده را درغفلت خویش نبازیم .                

-  ستم بر توده ی ایل : آری ماجرای تاریخ گذشته ی بختیاری و حیات و ممات نیاکان ما از بام تا شام بدینگونه جدال خالصانه با طبیعت برای آفریدن و بهتر زیستن بود .اما در مقابل این مردمان سخت کوش، تنها بی رحمی های طبیعت نبود که چنگ در جانشان انداخته بود ، بلکه جماعتی هم در کار برتر زیستن  برآمده و به موانع اجتماعی این جدال تبدیل شدند. این جماعت نه تنها در کار آفریدن شریک نبودند بلکه همه گاه به تاراج آفریده ها شوریدند . هر بار به بهانه ی حفظ امنیت ، بساط از کف این مردمان زحمتکش ربودند و در رقابتی با زیاده خواهانی چون خود، بر سر تصاحب دسترنج ایل ، آتشها بپا کردند و آن شد که تاریخ تلخ ایل بختیاری بخود دید . البته باید پذیرفت که برای حفظ امنیت آن دوران ، وجود امنیه هایی ( با هر نام و لقب و دستگاهی )اجتناب ناپذیر و حیاتی بوده ، اما نکته ی مهم اینجاست که  امنیه ها و حاکمانی که قرار بود امنیت ایجاد کنند خود عامل ناامنی گشته و خود را فراتراز یک صنف اجتماعی بالا کشیدند و به قدرت مطلق و صاحبان اصلی جان و مال ایل تبدیل شدند . برای حفظ و گسترش آن جایگاه زورمدارانه ، به ایجاد جنگ و ناامنی و باج گیری در ایل و خارج از ایل  متوسل شدند. و از طرف دیگر کوچکترین اقدامات زیر ساختی برای ترقی ایل ، که از وظایف یک حاکم در آنزمان بود، از جمله سواد آموزی و راه و پل سازی ( حداقل برای مالرو) ، بازار، ساماندهی کشاورزی و ... به عمل نیاوردند و چنین دانش و تعهدی هم در وجودشان نبود . البته ایجاد نا امنی و اخاذی به بهانه ی ایجاد امنیت ، یک مصیبت عمومی در تاریخ بشریت بوده وهست . همچنانکه تاریخ گذشته ی بشر با چنین ظلم و عقب رفتی شروع شد و تا امروز ادامه دارد . فقر و جنگ و کشتار و تبعیض حاکم برجهان امروز شاهدی بر تداوم چنین ظلم و مناسباتی زورمدارانه است . جالب اینکه این اعمال غیر انسانی را با هزار ترفند و تئوری سنتی و مدرن توجیح کرده و می کنند و تاریخ را نیز با اینگونه توجیحات و تحریفات نوشته اند و می نویسند . اکنون ما نیز با مطالعه ی اندیشمندانه ی تاریخ ایل بختیاری و حاکمان آن ، جز جدالی اینگونه تلخ چیز دیگری به چشم نخواهیم دید.

  - جایگاه واقعی توده ی ایل : نکته ی دیگر که در روشن کردن تاریخ گذشته ی ایلمان باید گفت ، این است که  اصولا در عالم ارزشگذاری اعمال اجتماعی انسان ، باید خلاقیت ها و آفریده های معنوی و مادی را که سر منشا حیات آدمی ست  در مقایسه با خدمات امنیتی و نگهبانی از ایل ، اگر با ارزش تر و ایده آل تر نبینیم  حداقل کمتر نبینیم . ( حتی اگر امنیتی بر قرار می کردند ) اصل فرآیند زندگی و تولید مادی و فرهنگی و هنری ایل همچنان که گفتم ، از ذهن و زبان و زجر جان و با دستان همین توده ی بی نام ایل ، تحقق و تراوش یافته است و این انسانهای خلاق و آفریننده را باید ولی نعمت و صاحبان اصالتهای اجتماعی ، فرهنگی و تاریخی ایل بختیاری بدانیم . بر خلاف تاریخنویسی صوری و سفارشی تاکنونی ، آن حاکمان نه تنها منشا این خلاقیتها و نعمات نبودند بلکه  مصرف کنندگان و بر باد دهندگان این خیرات بودند . و حتی تاریخ و عرصه ی فکر و قلم و قضاوت را نیز به نفع خود مصادره کردند و امروز اصلاح کردن تاریخ ، از این وارونگی کار آسانی نیست و جدالها در پیش است . تنها در صورت توجه به چنین نکات ظریف ست که تاریخ گذشته ی ما برایمان واقعی و پند آموز خواهد شد .

 - چالش نسل کنونی بختیاری: بعد از این شرح و نقد تاریخ و فرهنگ گذشته مان ، شرح و نقد زمان حال ما نیز  قابل بحث است . ابتدا باید بپذیریم ما نوادگان آن ایلی هستیم که دیگر ایل نیست . ما در تاریخ و نظام اجتماعی و فرهنگی دیگری بنام مدرنیسم بسر می بریم . این پیشرفت حاصل ابتکار هیچ قوم و ملت خاصی نیست که از آن بهراسیم . این پیشرفت ، بنا به شواهد تاریخی حاصل تبادل و تعامل فکری و علمی نوع بشر و از جمله خود ما است . ما امروز به این تغییرات نیاز داریم و بیش از این نیاز داریم . آنچه مهم است نحوه ی تغییر و پذیرش آن است . بنا به طبیعت مدرنیسم ، دسته بندی های قومی و منطقه ای و فرهنگی شکسته می شود و هر قوم و طایفه ای با  مشارکت دادن خود و داشته های فرهنگی و تاریخی اش پا به این عرصه ی جمعی می گذارد و در عملی مدنی و مدرن ، ساخت و ساز جامعه ی امروزی شکل می گیرد. این فرآیند اجتماعی به معنی فرایند شکل گیری هویت دیگری بنام هویت ملی و مدنی نیز می باشد ، ضمن اینکه هویت قومی نیز در محدوده خصوصی خود و بدون تعارض با هویت جدید در پاسخگوی بخشی از نیاز های عاطفی بجا می ماند. حال اگر نسل کنونی بختیاری خود را با چنین تغییرات چند هویتی بحق تاریخی ، سازگار و شریک نسازد( اختلال انطباقی ) در این صورت از گذشته رانده و از حال مانده به برزخ بحران هویت گرفتار خواهد آمد. متاسفانه آثار چنین بحرانی در نسل امروز بختیاری دراشکال متفاوت رفتاری آشکار شده و مانع پیشرفت مناطق بختیاری نشین گشته است . برای روشن کردن چنین بحرانی باید به دو دلیل اشاره کرد :

1- تمایلات درونی ناشی از عدم انطباق با جامعه ی امروز و تمایل نوستالوژیک به گذشته : به سر آمدن نظام ایلی ما در یگ نگاه سطحی نگر تلخ می آید حتی گاهی عادتا برای این نگارنده تلخ می نماید که امری طبیعی ست . اما چرا ؟ جواب را باید در پیچ و خم روح انسان و محیط آن یافت . عدم مشارت و سازگاری ارگانیگ و عاطفی با محیط شهری و شهروندی امروز( به دلایل خاص خود) در بخشی از نسل کنونی بختیاری منجر به عدم رضایت وعدم شکل گیری احساس و هویت ملی و مدنی گردیده است . این بیگانگی با جامعه ی جدید ، میل مفرط به مناسبات و هویت گذشته را  سبب می گردد . و از طرفی دیگر مناسبات و هویت گذشته ی ما با فرو پاشی زیر ساختها و پراکندگی انسانی آن دیگر نمی تواند به هویتی غالب و رضایتمند تبدیل شود . نسل ما در چنین خلاء و برزخی  تمایل ندارد  باور کند که آن ایل یا همان ساختار اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی که در قالب آن زیسته ایم و هنوز ارزش ها و عادتها و خاطره ها ( مستقیم و غیر مستقیم ) از آن داریم ، فرو ریخته است و نمی خواند باور کند که اکنون باید مواد و میراثهای کهنه نشدنی آن در ساختار تازه ای ( ملی – مدنی) بکار گرفته شود . ساختار جدیدی که ترکیب آدمیانش ، فرم و فرهنگ روابط آن و طرز تولیدش اساسا فرق می کند . باور به این تغییر برای برخی از ما مشکل است . همچنانکه آدمی مرگ پدر بزرگ را دوست ندارد و تا مدتها باور نمی کند. و بنا به علوم روانشناسی همین ناباوری بزرگترین دلیل ماتم و نگرانی است . و بدیهی ست هر گاه نخواهیم واقعیت یک تغییری را باور کنیم به دنبال علتهای علمی آن نیز نخواهیم رفت. در تغییرات اجتماعی ، فرهنگی یا تاریخی ، این عدم انطباق و میل به گذشته را  نوستالوژی تاریخ و فرهنگ می نامند . کانت باور داشت که نوستالژي يک بيماري ناشي از تبعيد نيست، بلکه فقر مسبب آن است و دارايي و موفقيت هاي اجتماعي مي تواند آن را از بين ببرد . در پس این نوستالوژی اضطرابی وجود دارد که ناشی از غم  از دست رفته های گذشته و بیگانگی با داشته های اکنون  می باشد. این گرایش درونی و نوستالوژیک اولین عامل وابستگی غیر منطقی به گذشته است.

2- تحریکات بیرونی ناشی از افراد ذینفع: امروز بسیارند کسانی که در پنداری واپسگرایانه و بی توجه به نیازهای امروز و ضرورت مشارکتهای مدرن و شهروندی نسل کنونی بختیاری و بدون درک مفهوم گروه های اجتماعی ، هنوز ما را ایل می خواهند و ایل می خوانند و در غفلت از تعاریف علمی و اجتماعی هویت ، برخی تمایزات فرعی را مستمسک هویتخواهی موهوم خود نموده اند. با دامن زدن به احساسات گذشته ی مردم ما و تقویت همان نوستالوزی ، ادای ایل بیگ های گذشته را درمی آوردند تا از این نمد ، کلاهی بر سر خود بگذارند . چنین افکاری زمینه ساز دسته بندی ها و برتری طلبی ها و طایفه بازی هایی شده است که چشم انداز خطرناکی را تقویت می کند . همان دسته بندی هایی که در گذشته هم آفت و عامل عقب ماندگی و کشمکش های فرصت سوز ایل بختیاری بوده است . امروز نیز پس مانده ی تلخ آن ، بدترین نشانه هایی ست که هیچ تناسخی با نیازهای جامعه  امروز ما نداشته و فکر و استعدادهای بسیاری از تحصیل کردگان ما را به دورباطل خود مشغول کرده است.

  اما راه عملی چیست ؟ یکم ، پیوند و مشارکت فعال و ارگانیک در ساخت و ساز جامعه ی مدنی و شهروندی امروز و احساس تعلق هویتی به آن . دوم ، عناصر زبان و فرهنگ خود را با زبان مشترک فارسی ( پاره ی دیگر زبانمان ) تلفیق و پیوند دوباره بزنیم و غنا بخشیم . چرا که مجموعه ی زبان فارسی و گویش های آن پازل از هم گسیخته ایست که با ارتباطات دنیایی کنونی ، دوباره می توانند پیکره ی هم ذات خود را بازسازی کنند . به امید اندیشیدن و رستن از این برزخ فکری و هویتی ، و ایجاد تعلق و مشارکت خویش بر ارکان دنیای امروز .

عبدالعلی دوستانی  - اسفند 1391 - چاپ شده در مجله ی نوروزی ندای جنوب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امیدوارم چنین واژگان بکر و بی بدیل گویش خود را چنان به حفره های خالی زبان و نگارش فارسی برگردانیم  و به همگان معرفی کنیم که دیگر نیازی به زیرنویس نباشد. اما تا آنزمان چاره ای جز این نیست:

/  وارگه=( بارگه – بارگاه ) محل بار انداختن و سکونت عشایر – منزل هم گویند  / تهی نیده=تهی شده  / دُرُنگ=صدا ، زمزمه  /  سمات=سرگین حیوانات یک سم  / گله پا=( گله پاییدن )  نام سگ  / زله=ستاره زهره ، که صبح زود طلوع می کند  /  کالک=کفش ، پاافزار  /  پورستن=( پوز +ستن ) با پوز قرار گرفتن یا جاگرفتن  / عُلگ =همراه و هم معنی با علف است  / هفت بند=نی موسیقی  /  بیند=(احتمالا  بین + هست ) شمارش گوسفندان  /  تحده=( احتمالا از ریشه ی تخت ) گهواره  /  بره دانه=بره نوزاد و مادر مرده و یا محتاج مراقبت  / مال =یک واحد و گروه همسایه و همسفر از خانواده های عشایر /  بار وندن=( بار + وندن ) بار انداختن  / ملار=سه پایه ی چوبی برای تکان دادن مشک دوغ  / تیله=گرد و گلوله – و گاهی به معنی توله و یا جوان / پنگه =پنچه  /  بزگل=( بز +گل . گل علامت جمع بران انسان و حیوان) بز ها  /  تلمیت=نشیمنگاهی زین مانند بر روی بار حیوانات که با رختخواب و بالش درست می شود  / سرسم=گیر کردن نوک سم حیوانات حین راه رفتن و تکان خوردن آنها  /  آوار=( آرواره ) دهانه ی و ساقه گیر داس  /  بُر=مزرعه ی گندم یا جو که آماده ی درو و برش باشد  /  هیاری=( همیاری ) کمک کردن در هنگام درو و کارهای دیگر /  براشکنون=اصولا یک مسابقه دروگری است  / چویل=علفی ست سبز و خوشبو /  تمدار=دار بافتنی  / خرسک=نوعی قالیچه است که کرکهای آن بلند و شبیه به موی خرس است /  کلخنگ=درختی کوهستانی که ثمره ی آن شبیه به بنک بوده اما سست تر که با هسته خوردنی ست / مالکنون=هنگام کوچ مال /  شُر مینا=  شر به معنی آویزان است و مینا ، روسری بلندی ست که از سر تا نزدیک زمین آویزان است  /  میشکال=( میر شکال ) نوازنده ی محلی  / ترات بازی=مسابقه ی اسب سواری  / بهیگ=عروس / دوالالی=( داماد + لالایی – شاید )  بیت و آوازی که برا ی عروس و داماد می خوانند  /  دورخون=( دختر + خانه ) خانه و حجله ی عروس  /  وریس=( ور+ ریس.ور به معنی پهنا. ریس به ریسمان و بند) بند پهن /  بی نگفت=بدون گفتن  /  فینجه=ذرات آتشینی که از آتش چوپ پرتاب می شود  / چمت=چوبی که یک سرش در حال سوختن است  / عالور=ناله فریاد سگ  / سگپاس=پارس سگ /  تریده=راهزن /  شیت و شات=سوت ( شات ، یک هموزن اضافه است ) /  هی شیر=شیر کردن  /  هی هی وری مال بار کرد=هی پاشو مال داره بار می کنه ( جمله ای ست که معمولا هنگام بار کردن برای بیدار کردن بچه های بکار می رود /  آستون=( آستانه ) راه سخت گذر



برچسب ها : ,


مدیریت سایت از درج نظرات کذب و یا با سلیقه های شخصی افراد معذور می باشد.
نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :